سه‌شنبه ۶ آوریل ۲۰۱۰

در حاشیه گفتگوی دو روزه مان در آمستردام

دوستان و رفقای نازنین ام سلام ... این پست از وبلاگ ام به دیالوگ مان مربوط است ... شاعرانه هایتان را هم بنویسید... این هم بخشی از دیالوگ ماست :
از آن سفرها بود که لحظه لحظه اش پر بود از خنده های از ته دل ...پر بود از فوران زندگی در رگ های خشکیده ی زمان ... گرد هم نشسته بودیم در کافه .. کافه ای با سقف بلند و ستون های سپید و پیانو... اما نقاشی های گلرخ بودند و نوستالژی روزهایی که پرشتاب و پر درد گذشتند...دور هم نشسته بودیم ... نه چندان موافق اما رفیق!
دو روز بی نظیر در جمع آنانی گذشت که شهامت رویا دیدن داشتند و شفاف و درخشان بودند... خودشان بودند دست کم...
امیدوار می شوم به فردایی که می آید ... اگر در اوج روزهایی که امیدی نمی آموزند کاشف آدمهایی باشم که درد مشترکی را فریاد می کنند...
از سهند و موسیقی و داستان و روح حساس.. از پویا و راههای دراز و روزهای پر کار و ایده های نو ، از مزدک و آرزوهای ناب و بحث های پر حوصله، از مهدی و یگانگی روح و فکرش ، از شاهین و نوای موسیقی و فلسفه و عشق توامان، از کیا و رفاقت و خنده های از ته دل، از علیرضا و بی مرز ماندن و از آرش و مقاومت و مهر و پرنسیپ ، از عیسی و تجربه و فروتنی و امید به روزهای بهتر... از سپیده ، مهرآفرین، اهورا، مصطفی، پژمان،نیما ، شقایق ، مسعود ... از اولین تا آخرینشان را تجربه کرده ام.. از آن ناب ها و یگانه ها...
تا وقتی دستانی در کارند که خلق می کنند ... تا وقتی شانه به شانه ی هم می رویم و سر خم نمی کنیم .. من به فردا امیدوار می مانم...
باور کرده ام که این خانه از آن ماست ... باور کرده ام که تاریخ، پیوستار کوشش انسانی ست.

پانوشت : این نوشتار تنها برای آن است که حس پر از شور امروزم را ثبت کنم و لبخندی را که مدتها بود از روزهایم رخت بسته بود.

0 comments:

ارسال يک نظر